از توي آينه به خرسي و بقيهي عروسکهايش نگاه کرد و گفت: «نه، نبايد بگم. من دهنم سفته. اگه کسي بشنوه و به بقيه بگه، چي؟ اونوقت ديگه هيچکي رازش رو به من نميگه.»
پريا رفت از کيف مدرسه کتابهايش را درآورد و درسهايي را که امروز ياد گرفته بود، نگاه کرد. اول همهي حواسش به راز و به سمانه بود. راز نميگذاشت او حتي درسهايش را بخواند. وقتي کتابش را نگاه کرد و يادش افتاد خانم معلم امروز چه تکليفي داده، کمکم راز يادش رفت.
تکليفهاي مدرسه را داشت انجام ميداد که کمکم روي کتاب خوابش برد. وقتي بيدار شد، ديد همهجا تاريک است و توي تخت خودش خوابيده. به ساعت نگاه کرد و فهميد نصف شب است. پريا خوشحال شد و خنديد و با خودش گفت: «آخيش! حالا راز رفته توي دلم. جاش محکمه و به اين زوديا نميتونه بياد بيرون.»
بعد چشمهايش را بست تا دوباره بخوابد.
تصويرگري: دنيا مقصودلو
برچسب:
نویسنده: حدیث قنبریپور